تبليغاتX
غزل ساغر

آنقدر دلم گرفته كه نمي دانم چه بگويم... اين بار نه از خستگي مي خواهم چيزي بگويم نه از جدايي و نه از دردي كه از دوريت مي كشم. فقط مي خواهم از تو بگويم؛ تنها عشقم!

فكرت بيشتر از هرچيزي برايم لذت بخش است و آرامم مي كند، فكر كردن به تو، به چشم هايت و به خاطرات گذشته... تنها چيزي كه باعث مي شود وقتي به گذشته نگاه كنم لبخند بزنم، خطره ي با تو بودن است. خوشحالم هم براي خودم هم براي تو... براي خودم چون هنوز عشقت در قلبم شعله ور است و براي تو چون عاشق كسي هستي كه دوستت دارد... گاهي با خودم فكر مي كنم كه من نفرت انگيز ترين موجود روي زمين كسي را دوست دارم... كسي كه دوست داشتني ترين موجود روي زمين است... و اين دو هرگز نمي توانند با هم باشند... چون من تمام زيباييها را در تو مي بينم اما تو در من چيزي نمي بيني....

يك بار گفتم از تمام مردها متنفرم.... متنفرم چون همه مثل هم هستند... چون همه خودخواهند، مغرورند و متجاوز!! اما تو متفاوت هستي چون گذشته ام مي گويد تو ساده ترين، صادق ترين و بهترين مرد دنيايي!! خوش به حال كسي كه صاحب چنين مردي است... حتي علاقه اش هم سعادت است كه همه ندارند!!

اكنون به تنها چيزي كه مي انديشم لبخند توست، و برق چشماني كه روزي ... كم كم عادت مي كنم، كم كم به قلب پاره پاره ام مي فهمانم كه فقط عشقت در قلبم واقعي است نه خودت، تو برايم مثل رويايي هستي كه وقتي هر بار مي بينم اميدي است براي قلب خسته ام. هيچ وقت به عشق ايمان نداشتم.. الآن هم ندارم اما تنها چيزي كه مي دانم اين است كه دوستت دارم.. هر اتفاقي بيافتد بازهم دوستت دارم...

آري آغاز دوست داشتن است

گرچه پايان راه ناپيداست

من به پايان ديگر نيانديشم

كه همين دوست داشتن زيباست زيباي من!

نگران نباش دوست داشتنم مزاحت نميشه، فقط بزار حرفاي دلم و بگم تا آروم شم و فكر كنم كه هنوز سنگ صبورمي!

همه ميرن، تو هم رفتي، عشقت برام بسه، نمي خوام كس ديگه اي رو دوست داشته باشم تا رفتنشو ببينم!

+ نوشته شده توسط زهرا رمضاني در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 13:16 |

سلام عزيزم!

سلامي به حرارت و روشني نگاهت! مي خواهم از دلم برايت بگويم هرچند مي دانم برايت اهميتي ندارد!! اما من همچنان مي نويسم تا بگويم دوستت دارم! هنوزم دوستت دارم! هركجا باشي با هركسي باشي بازهم برايم عزيزي! هنوز شبها برايت مي گريم!! نميدانم چرا اما فقط مي دانم كه ديگر تو را ندارم و من دلتنگم، براي روزهايي كه باهم بوديم و زندگي برايم رنگ و بوي ديگري داشت. خيلي خوشبخت بودم كه تو را داشتم هنوز هم دارم اما به گونه اي ديگر. هميشه از من مي خواهي خوشحال باشم، اما چگونه مي توانم بخندم وقتي سنگيني اين تنهايي و نبود حضورت آزارم مي دهد، وقتي مي خواهم ديگر نباشم. از درون مي سوزم و دم نمي زنم. چرا؟ چرا وقتي مي خواهم با تو تماس بگيرم نمي توانم در صورتي كه شنيدن صدايت دلنوازترين و آرامش بخش ترين موسيقي دنياست، چرا وقتي مي خواهم حالت را بپرسم اما غرورم اجازه نمي دهد در صورتي كه از نگراني و دلشوره مي ميرم يا وقتي...

خسته ام.... از بي تو بودن..... از تنهايي زجرآوري كه مرا ذره ذره مي كشد ... و كسي جز تو دوست و همدم من نمي تواند باشد....

تنهايم نذار ...

من همدم تنهاييم

دوستت دارم

+ نوشته شده توسط زهرا رمضاني در جمعه ششم شهریور 1388 و ساعت 13:9 |

سلام عزیزان! واقعا از لطفتون ممنونم که منو قابل می دونید و به این کلبه حقیر یه سری می زنید. این روزا خیلی نگرانم نمی دونم. شاید واسه اینکه قراره اولین کتابم چاپ شه. ان شاءالله اگر خدا بخواد هفته دیگه کتابم به بازار می یاد و می تونید تهیه کنید. اسم کتابم سایه تاریکی (۱) و بانام انتشارات غیوری. خوشحال میشم درمورد شعرام نظر بدید.

با تشکر از همه شما که تک تکتون برام عزیزید.

+ نوشته شده توسط زهرا رمضاني در دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388 و ساعت 23:27 |

قلبم راباز مي گشايم وحرف دلم را صادقانه باز مي گويم

دلم تنگ تر از هميشه بسوي تو برمي گردد عشق من!

صدايت راهر كجا و هر لحظه مي شنوم كه نام مرا آرام صدا مي زند

نامت را همه جاي سقف آبي آسمان مي نويسم تا

تا تمام عالم باز عاشقت شوندو در فراق چشمانت بگريند

عشقت را با آدميان تقسيم مي كنم تا بياموزند آنها هم مانند من عاشق باشند،عاشق عشق تو!

زيباتر از سيرت زيباي تو نيافتم و نمي يابم خوبي مطلق! چراكه تنها تو لايق عشق هستي.

عشقم را تقديم تو مي دارم،تو نيز عاشقم باش چراكه تنها با عشق مي توان عاشقانه زيست.

من هم تو را صدا مي كنم، صدايت مي كنم معشوقه ي زيبارويم.

دوستت دارم، امّا ... نه ... دوست داشتن برايت كمتر از آنست كه سزاواري..

عشق تنها كلمه ايست كه شايسته توست!

+ نوشته شده توسط زهرا رمضاني در دوشنبه سوم فروردین 1388 و ساعت 8:33 |

بي تو از درد هجرانت هردم هزار بار مي ميرم وزنده مي شوم

زنده مي شوم به اميد ديدن دوبارهء چهرهء مهربانت

چهرهء مهربان وآشنايي كه مرا با سرچشمه عشق سيراب كرد

سرچشمه اي كه از عمق وجود و قلب تو جوشيد

وجودي كه نور محبتش بي اختيار خيره ام مي ساخت

خيرهء درياي بي كران عشق تو

دريايي كه امواجش مرا با خود به ناكجاآباد مي برد

جايي كه قلب من وتو آنجا مي زيست!

+ نوشته شده توسط زهرا رمضاني در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387 و ساعت 11:23 |

 

خماري ازچشات مياد،عاشقي ازنگات مياد

يه دسته بذراطلسي با گرمي صدات مياد

چي شد برام زندگي و هستي شدي

ازاونهمه غريبي ها واسم يه آشنا شدي

نمي دونم كجا بودم يكباره عاشقت شدم

كنار كوچه بهار منتظر نگات شدم

يه قصه ازسرودجون،يه ناله ازعشق ازدرون

چي شددلم برات پريد رسيد به نوركهكشون

شباچه بي طراوته، هواچه بي صداقته

چرابرام نمي خوني كه دنيا بي محبته

كنار هر تپش برات يه خاطره حك مي كنم

اقاقياي زخمي رو براي تو خاك مي كنم

توهر شروع بي قراريه روز مياد دوباره باز

بدون كه عاشقت شدم به دل عاشقت نناز

بيا برام مقدسي، نواي عاشقانه اي

توآسمون شب دل واسم تو تك ستاره اي

+ نوشته شده توسط زهرا رمضاني در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 9:1 |

Unkind Darling

my unkind darling!! yeah,you're my unkind darling. it's over to talk about my feelings! for along time,it's been over. but now the only thing left of me is some bitter memories of past and of course a quite broken heart and swelled eyes just because of crying for you

see! nothing left! nothing! and you'll see someday i'd be few ash covered your memories. and then you will dust me! because i'd be just ash, nothing more. sometimes I really don't know what to say to you, because you're unkind and also my darling!!!!!!

what can I do with this unmerciful fate

what can I do with my unkind darling

what can I do with my unending grieves

what can I do with my weepy eyes

what can I do with my little broken heart

and what can I do with you

+ نوشته شده توسط زهرا رمضاني در یکشنبه هجدهم اسفند 1387 و ساعت 9:0 |

روياي دروغين!

كاخهاي كاغذي، زندگي عاري از زندگاني مردم

اهريمن شقاوت مي خرامد، كسي نجات نمي يابد

مردم دروغين با چهره هاي دروغين و سخنان دروغين

به تباهي تن درداده اند، با شمشيرهايشان نيكي را مي كشند

ارزش راستي رنگ باخته، هنگامي كه ناراستي وارد زندگيشان شده

خفتگان در خوابي عميق و طولاني، به رنج خوشامد مي گويند

زندگيشان زخم برمي دارد، مي گذارند زخمهايشان چركين شود

نور سياهي درتلاش براي خوب نشان دادن شر است

شياطين همه جا در پي كشتن آنها

زندگاني دروغين عذابشان مي دهد، نفسشان را تصرف مي كند

هر صبح، هر روز نقاب مي زنند

فرقي بين ديروز و امروزشان نيست

مردم دورو بدي را از درون نيكي مي مكند

سراسيمه اند، نمي دانند چرا دروغ مي گويند

در اقيانوس گناه غرق شده اند، در پي كشتي نجات

برايشان رهايي نيست، تاابد زجر خواهند كشيد

+ نوشته شده توسط زهرا رمضاني در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 14:26 |

False Dream

 

papery mansions, people's lifeless lives

monster of cruelly stalks, no one survives

false people with false faces, false words

submission to decay, kill good with swords

truth value fade, the moment untruth've come

sleepers in a long sopor, to pain welcome

lives scarring, let their wounds festering

black light strives for showing evil glittering

devils everywhere squeezing them to death

false lives torturing, seizing their breath

wearing their mask, every morning and day

no difference in their lives yesterday or today

false faced people sucking evil within good

fluttering, don't realize why utter falsehood

sunken in sin's ocean, after a rescue ship

no rescuer, for good they'll suffer hardship

+ نوشته شده توسط زهرا رمضاني در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 14:25 |

گردباد طغيانگر آرامشم را ربود

 

سيماي عريان زمين و هرانچه كه او به سرعت مي برد

به سان آخرين آرامش باقيمانده ام كه گرفتاردر دام اوست

اي گردباد! اي گردباد طغيانگر! آرامشم را درهم شكسته اي

همه آن را ربودي، ومن تو را رها كردم تا شكستنم شيوه ي تو باشد

چشمان ميرنده ام آرامشم را پاره پاره مي بيند

انديشه ها را در ابهام فرو مي بري و بذر نفاق مي پاشي

فرياد هاي خاموش شده در گلوگاهم انباشته

از ويراني و خيانت و هرآنچه كه او موجب شده

به سان حلقه اي مي چرخد و مي پيچدو جنگل و كشتزار را مي گزد

آرامشم نگين انگشتري اش بي هيچ پناهي

آرام نمي گيري؟ همه وجودم خوشنودت نمي كند؟

در انتظار مرگت هستم، نوري به سمتم مي آيد كه الهي است

+ نوشته شده توسط زهرا رمضاني در جمعه بیست و پنجم بهمن 1387 و ساعت 14:6 |


Powered By
BLOGFA.COM